بعد از آن باز گرد و هر طور که می خواهی جان مرا بگیر، آن وقت تمام من مال توست
باید همه ی ترانه هامو یکجا به دخترک گل فروشی که در دور دستهای شهر تنهایی پشت آن دیوار کوچکی که بی راهه ی همه ی راه هاست نشسته بود می دادم و تنها شاخه گلی هر چند پژمرده می خریدم تا...
کاش ناگزیر از همه ی چاره ها به بیچاره گی خویش می نگریستم تا یادم بماند که دیروزترهایی که به خاطر آن می گریستم همان فردایی است که به خاطرش هرگز نخواهم خندید...
شاید خودم را گم کرده ام در لابلای سکوت تنهایی...
تنها چیزی که می تونست تو این روزای آشفته حالی، حالم و جا بیاره و خوشحالم کنه باریدن برف تو این بهار بود، فهمیدم خدا هنوز منو فراموش نکرده و هر وقت آرزوی برف کنم می باره.
پ.ن: می دونم الان پشت پنجره نشستی و داری برف بازی می کنی. دلم برات تنگه عزیزم...
سخته تحمل حرف هایی که مثل بغض تو گلوت گیر کرده و نمیتونی به کسی بگی، بعدش مجبور می شی اونارو مثل اشک گریه کنی، سخته...
اصلا هم این خبرا نبوده، نه من قهرم و نه این وبلاگ تعطیل شده. فقط کمی دنبال تنهایی در زمان ها گم شده بودم!
روزهای بی تو، تنهایم با تو، هنوزم پشت پنجره برف بازی می کنی؟
تبلیغات
قاسم، نمکی، آروم، تنها، شلوغ، متولد روزهای سرد زمستان 62 خورشیدی. دانشجوی کامپیوتر، سرگردان میان آدم های تهی، به دنبال سرزمین های خلق نشده.
